تبليغاتX
جایی دور

جایی دور

دکتر از عزرائیل سریع تر رسید . و آنقدر قلبم را فشار داد تا شعرهایم مثل چرک روی صفحه ریخت . . .

تو

زنده بودم براستی؟
پیش از دیدار تو؟

--

حرف‌ها دارم و انگار محو می‌شوم در مقابلت. انگار تو هستی و هیچ وجود دیگری. حرف‌ها دارم و سراپا فراموشی می‌شوم. خیره می‌شوم در دست‌هایت. کجا بودم از کجا آمدم. به کجا می‌بریم؟ بیخود شده از رویاها و عقل و اندیشه‌هایم. حرف‌ها داشتم و ناگهان دلتنگی حادثه‌ی عجیبی در زندگیم بود. ناگهان بر صندلی که نشسته بودم کسی انگار انگشتانم را از زیر می‌نواخت. مثل پیانو می‌نواخت. از شیرین‌ترین ملودی‌هایم.

ناگهان انگار تو را دیده باشم.

+ تایپ شدم در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعتِ 1:16  توسط   | 

چشمهایت

1.

در سرزمین دور پادشاهی هست از مدح بیزار
از شعر هم
تو بگو من چه کنم؟
که زیبایی‌های تو پادشاه را شاعرم
تو بگو

2.

پا برهنه...
به سرزمین تو که وارد می‌شوم..
اسلحه را زمین می‌گذارم
چشمهایت آغاز می‌شوند و
حرف‌هایم تمام می‌شوند...

3.

کی بهم می‌رسند
کویر و باران
سکوت و شاعرانگی
کجا بهم می‌رسند
خارها و بلبل
لبِ من و گونه‌ي تو

4.

اما در رؤیای من
ابرها در مسیر توست که رکوع می‌کنند...
باران به هوای تو می‌بارد و چشم‌هایت
آی چشم‌هایت...

+ تایپ شدم در  جمعه 8 اردیبهشت1391ساعتِ 22:45  توسط   | 

your eyes

technically it's impossible to die in your eyes,
let me suicide in front of them,

+ تایپ شدم در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعتِ 21:54  توسط   |